تبليغاتX
برات شعر میگم! -
پاییز / فصل پولداری خداست / شاباش سکه های برگ زرد / در باد.
صدايت می زنم می آيی کنار دلتنگی ام می نشينی دستهايت را می بویم و چشمهايت را می جویم گونه هايت بوی غريب خاک باران خورده را می د هد و لبهايت يادآور غنچه ايست که تنها يک طلوع تا غروب همسفر خورشيد شد و تو چقدر نجیب و با صداقت نگاهم می کني و چقدر مهربانی را در آئينه چشمانت برايم تکرار می کنی حالا فقط سايه ام را همسايه می شوی کاش دلتنگی ام را هم خانه می شدی غروبم را طلوع دريايم را آسمان … حالا به همان همسايه ی سايه بودنت قانعم ! فقط تا صبح با من بمان دلم برای ديروزها تنگ است تو بمان با من تنها تو بمان
+ نوشته شده در  86/01/07ساعت 0  توسط مهرنوش |