تبليغاتX
برات شعر میگم!
پاییز / فصل پولداری خداست / شاباش سکه های برگ زرد / در باد.
سکوت و نگاه را با هم

یکی میکنم

 فریادی میشود بی صدا

می شنوی

 فریاد بی صدا را

فریادی که با تمام سکوتش

 فقط یک چیز می گوید

دوستت دارم

دوستم داشته باش

+ نوشته شده در  86/01/07ساعت 0  توسط مهرنوش | 
تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

زندگی شيرين است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بميرم

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سينه ی تو تمام شوم

اشک ها همه به لبخند تبديل می شود

اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببينم خيال رفتن داری

زنگيم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گير شده ای

اما بدان دوستت دارم
از پشت اين همه فاصله

از پشت اين همه حرف

دوستت دارم

+ نوشته شده در  86/01/07ساعت 0  توسط مهرنوش | 
صدايت می زنم می آيی کنار دلتنگی ام می نشينی دستهايت را می بویم و چشمهايت را می جویم گونه هايت بوی غريب خاک باران خورده را می د هد و لبهايت يادآور غنچه ايست که تنها يک طلوع تا غروب همسفر خورشيد شد و تو چقدر نجیب و با صداقت نگاهم می کني و چقدر مهربانی را در آئينه چشمانت برايم تکرار می کنی حالا فقط سايه ام را همسايه می شوی کاش دلتنگی ام را هم خانه می شدی غروبم را طلوع دريايم را آسمان … حالا به همان همسايه ی سايه بودنت قانعم ! فقط تا صبح با من بمان دلم برای ديروزها تنگ است تو بمان با من تنها تو بمان
+ نوشته شده در  86/01/07ساعت 0  توسط مهرنوش |