تبليغاتX
برات شعر میگم!
پاییز / فصل پولداری خداست / شاباش سکه های برگ زرد / در باد.
جاده جاريست  و مرا ميخواند
دلم آواز سفر دارد
کاش ميشد بروم
چمدانی دارم پر سوغاتی درد
هيچکس..هيچ کجا منتظر من نيست
چشم من مات بر جاری جاده
که غروب ميرسد از راه
بکجا.....بايد رفت؟؟؟؟؟؟
چمدانی که پر از سوغاتی درد است را
به چه کس بايد داد؟
چمدانم در دست در هوای رفتنم
که شب ميرسد و جاده را ميبلعد
پر....پرواز ندارم در شب
با دو بال زخمي  و تنی در زنجير
شب سياه ميشود ساکت و  سرد
جاده ای پيدا نيست
روی تکرار زمان ميمانم
و بدستم چمدانی.....پر سوغاتي درد
+ نوشته شده در  85/07/21ساعت 0  توسط مهرنوش |