تبليغاتX
برات شعر میگم!
پاییز / فصل پولداری خداست / شاباش سکه های برگ زرد / در باد.
مگس ها دل کوچکی دارند
 فکر می کنم اندازه کله يک مورچه
 مگس ها پرواز می کنند
 مثل کبوتر ها و عقاب ها
 مگس ها عاشق می شوند و بی پروا عشق بازی می کنند
 مثل اسب ها و شير ها
 مگس ها زمستان ها می خوابند
 مثل خرس های قطبی
 مگس ها آلودگی ها را دوست دارند و مزاحمند
 مثل آدم ها
 
 آدم ها می گويند از چيزهای آلوده بدشان می آيد
 آدم ها از چيزهای مزاحم هم بدشان می آيد
 آدم های از چيزهايی که شبيه خودشان است بدشان می آيد

 مگس دارد به زندگی اش و تخم هايی که درون شکمش دارد فکر می کند
 مگس دارد خودش را از آلودگی هايش پاک می کند
 مگس دارد نفس می کشد و از زندگی اش لذت می برد
 شترررررق ...
 - کشتمش

 دو قطره خون به جای می ماند
 از دلی اندازه کله مورچه
 مگس می ميرد
 هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و زندگی در مدار صفر درجه اش می چرخد !

 بعضی آدم ها شبيه مگسند
 منتها هيچوقت پرواز نمی کنند
 از عشق بازی چيزی حاليشان نمی شود
 و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارند
 فقط مزاحمند
 و با نبودنشان , هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و حتی زندگی راحت تر بر مدار صفر درجه اش می چرخد
 فقط بدی اش اين است که
 هيچ مگس کشی اندازه هيکل اين آدم ها نيست
+ نوشته شده در  85/06/29ساعت 3  توسط مهرنوش | 

سرورم را امروز برای نخستین بار دیدم

 

لرزان او را به جای آوردم.

 

اکنون به خوبی

 

سنگینی دستش را

 

بر بازوی لاغرم حس می کنم ...

 

کجاست لبخندهای زنگدار دوشیزه گی ام

 

آزاده زنی

 

با سری افراشته؟

 

اکنون به خوبی حس می کنم که چگونه

 

قامت لرزانم را

 

سِفت به بر گرفته است،

 

وقتی که طنین سخت واقعیت را

 

بر پیکره ی خوابها و رویاهایم می شنوم.

+ نوشته شده در  85/06/14ساعت 17  توسط مهرنوش |