تبليغاتX
برات شعر میگم!
پاییز / فصل پولداری خداست / شاباش سکه های برگ زرد / در باد.

تقدیم به تو"اولین و آخرینم!":

 

وخداوند یک نفر را آفرید ، به نام تو


و تو آمدی به دنیایی که همچون تو نداشت و هرگز هم نخواهد داشت


و خدا خواست که برای من کسی مثل تو نشد


و تو مثل هیچ کس باشی


و خدا خواست که با یاد تو همیشه تنهاترین باشم


و هر شب و هر روز و هر وقت که فکرش را بکنی با خاطره هایت خلوت کنم


و بیا بخواب در رویاهای من و در آرزوهایم بیدار شو


که من خیابان ساکتی هستم و پیوسته خواب قدم های تو را می بینم


و بیش از این پنجره را چشم انتظار نگذار چرا که این پنجره مال من است

 
و من در این پنجره می خواهم تو را بیابم


به جان تو ای جان من


خدا خواست


.......و خدا خواست که من دوستت بدارم و چقدر زیباست که خدا بخواهد.


 
 
+ نوشته شده در  85/05/31ساعت 2  توسط مهرنوش | 

پای اگر فرسودم و جان کاستم                   
  آنچنان بودم که خود می خواستم
 
آنقدر از خواهش دل سوختم  
                             
  تا چنین بی خواهشی آموختم.

 

" اکبر محمدی " چه غمگینم از نبودن خودم و همنسلانم !

+ نوشته شده در  85/05/11ساعت 2  توسط مهرنوش |