تبليغاتX
برات شعر میگم!
پاییز / فصل پولداری خداست / شاباش سکه های برگ زرد / در باد.

تقدیم به تویی که هیچ وقت فرارت رو باور نمیکنم .تو و فرار؟تو بیشتر از اینها بودی عزیزم:

روی قلبم هنوز می بینی اثر زخم های کاری را

 نمی آیی... چرا تمام کنی من و این چشم انتظاری را؟!

می توانم که بعد از این هر صبح فقط عکس ِ تو را نگاه کنم

و بگویم سه بار ـ پی در پی ـ جمله ی "دوستم نداری" را

بعد کم کم امیدوار شوم به خودم و به مرگ... عالی نیست؟!

 دارم انگار یاد می گیرم راههای امیدواری را

بعد دیگر قرار نیست که تو بروی مثل مَـرد کار کنی

لایِ پرونده گم کنی من را و بمانی اضافه کاری را

و بمانی و جستجو بکنی و مرا باز زیر و رو بکنی

من که پیدا نمی شدم هرگز و تو آن نامه ی اداری را...

 بعد دیگر قرار نیست که من مادر بچه ی بدی بشوم

 و بپرسند دائماً از من که: چرا طرز بچه داری را...

 بعد دیگر قرار نیست که ما زیر یک سقف زندگی بکنیم

 که نه با دل نه عشق گرم شود و اگر شعله ی بخاری را...

 از خودم هم طلاق می گیرم تا برای تو زندگی بکنم

مطمئناً هنوز می فهمی معنی ِ صبر و بردباری را

( دختری که همیشه سبز تو بود ـ از شبی که بر او نباریدی ـ

از جنوب دلش زبانه کشید خشک کرد ابرهای ساری را )

 یک غزل داری از من و کافیست تا که من را به یاد بسپاری

و برای به یاد داشتن ات من همان عکس ِ یادگاری را...

خواستم پاره پاره اش بکنم چشمهایت دوباره هم گفتند:

 می توانی به سوگ بنشینی مرگ تنها کسی که داری را؟!

از خیال تو می روم بیرون بعد پیدام می کنند آنها

 و تو در روزنامه می خوانی:

                       آخرین دختر فراری را...

+ نوشته شده در  84/05/07ساعت 2  توسط مهرنوش |