![]() |
![]() |
|
| پاییز / فصل پولداری خداست / شاباش سکه های برگ زرد / در باد. |
|
باران، تمنای عبور از شیشه را دارد
من، تمنای تو را. باران به آرزویش میرسد وقتی که در می گشایی و می روی.... |
|
+ نوشته شده در
84/02/26ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
داشتی میرفتی.
گفتم:به امید دیدار گفتی:من برنمی گردم خدانگهدار. |
|
+ نوشته شده در
84/02/22ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
دیگه ذله شدم از شنیدن این حرف
که هرچیز باید جریانشو طی کنه فردام روز خداست! من نمی دونم بعد از مرگ آزادی به چه دردم میخوره؟ |
|
+ نوشته شده در
84/02/18ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
چه مدت است که اشیا
به حرف های ما گوش می دهند و به جدی ترین آنها می خندند؟ |
|
+ نوشته شده در
84/02/17ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
فنجان قهوه ام را زیر و رو میکنم
تنها نقش زندگی ام نقش توست. |
|
+ نوشته شده در
84/02/14ساعت 3 توسط مهرنوش |
|
|
گریستن چرا؟
فاصله با دریای اشک هم پر نمی شود. |
|
+ نوشته شده در
84/02/14ساعت 3 توسط مهرنوش |
|
|
من که عادت داشتم ضربان قلب خویش را
اکنون
|
|
+ نوشته شده در
84/02/10ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
باز تاب کدام سیم ها و یا بازتاب کدام ماهواره ها پیام تو را از من دزدیده اند؟ که ممکن نیست و نباشد که پیامی نداده باشی ام! |
|
+ نوشته شده در
84/02/07ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
دلم هواش میکند شاید هنوز یک بوسه بر لبهایش باقی مانده باشد و کس چه میداند چه بسا آنرا برای من نگه داشته بوده باشدش شاید هنوز یک آغوش در سینه اش باقی مانده باشد و کس چه میداند چه بسا آنرا برای من نگه داشته بوده باشدش آنقدر کار کشیده از دلش که رنگی نمانده است بر آن و درونش خالی از هزار پر شده هاست با این همه
|
|
+ نوشته شده در
84/02/07ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
به دستهاي کوچک بچه ها وقتي گرم ساختن آدم برفي يخ ميکنند و حتي از زير دستکشهاي رنگي و بافتني سرخ ميشوند فکر ميکنم
دستهايي که هنوز به امضاي مرگ کسي روي کاغذ ننشسته اند و براي التماس به کسي قلم به دست نگرفته اند کاش اينقدر زود يادشان نميرفت که يک روزي با اين دستها شادي مي آفريدند خدا گواه است رسم بزرگ شدن اين نيست . |
|
+ نوشته شده در
84/02/07ساعت 0 توسط مهرنوش |
|
|
با «نه» شنيدن از تو كه من كم نميشوم! اين اوّليـــن خطاي تو، حوّاي سنگدل بعداز تو اي خزانزده ديگر براي هر دلخور نشو عزيز! از اين خُلقِ بيخيال آه اي نگاههاي تماشـــا، خداوكيل! بگذار صـادقـانه بگـويـم بدون تو |
|
+ نوشته شده در
84/02/07ساعت 0 توسط مهرنوش |
|
|
من یک لیوان چای داغ را
به تو ترجیح می دهم چای فقط زبانم را می سوزاند اما تو دلم را، آخر! |
|
+ نوشته شده در
84/02/06ساعت 1 توسط مهرنوش |
|
|
در چشمانم نورى است
كه همواره مرا به سوى آينده مىكشاند و ندايى در گوش مىشنوم كه همواره مىگويد برو |
|
+ نوشته شده در
84/02/05ساعت 1 توسط مهرنوش |
|
|
تا تمنای تو را هیچ جادویی پاسخ نیست بگو سهم تو از این آسمان کدام تکه است تا سینهام را در آن بگذارم و دستهایم را ستون آن کنم. |
|
+ نوشته شده در
84/02/04ساعت 3 توسط مهرنوش |
|
|
فريادت را چنين جماعت منگ جز به سکوت بر نخواهند تافت آغوشت را فروگير مهربان آغوشت را فروگير نوازشی نکرده دستانت را قطع می کنند تا نوازشی نکنی |
|
+ نوشته شده در
84/02/04ساعت 3 توسط مهرنوش |
|
|
من اتاقم را شانه کردم و کتاب هایم را شستم و قلم هایم را خواباندم و کیفم را بوسیدم اما هیچ کدام از من تشکر نکردند.
|
|
+ نوشته شده در
84/02/04ساعت 1 توسط مهرنوش |
|
|
هی ! جدی نگیرید شیطانکی به بازیتان می خواند و شما زندگی اش می نامید . |
|
+ نوشته شده در
84/02/04ساعت 0 توسط مهرنوش |
|
|
نگاه می كنم
از شب به پنجره، يا از پنجره به شب، يا از هردو به هيچ... باز هم نگاه می كنم... خيابان، خيس می درخشد و ستاره ای شبيه ماه می شود. دلم می خواهد ساعت ها، تنها، راه بروم... بدون كفش هايم. |
|
+ نوشته شده در
84/02/04ساعت 0 توسط مهرنوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خبر آمد, خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید,شاید بر من آن چهره گشاید شاید |
|
RSS
|