![]() |
![]() |
|
| پاییز / فصل پولداری خداست / شاباش سکه های برگ زرد / در باد. |
|
سرمه می کشم ،دور چشمهای احمقم تا درشت شوند دهان باز کنند !و درسته قورتت دهند |
|
+ نوشته شده در
84/01/30ساعت 15 توسط مهرنوش |
|
|
....
تو هميشه دير می رسی ....و حالا هم که نشانيم را می خواهی ...?!بر سر ـ پلاک ـ يا ـ قطعه .ـ ترديد دارم |
|
+ نوشته شده در
84/01/30ساعت 15 توسط مهرنوش |
|
|
حالا كه شكستي،
بدون آنكه ارزشي برايت قائل شوند؛ چه فرقي ميكند كه قلب يك پسر بودي يا يك دختر |
|
+ نوشته شده در
84/01/30ساعت 15 توسط مهرنوش |
|
|
به خدا من نمي آيم بنشينم اينجا شعر بگويم که
ببين چند خط ياد تو با قلبم قلمم چه ميکند خوب....تو بگو... عاشق نباشم چه کنم.؟ |
|
+ نوشته شده در
84/01/30ساعت 15 توسط مهرنوش |
|
|
آن روز که ديوار شيشه اي قلبم را شکافتي و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرفتي؛ همه نوازشت کردند. بوسه بر گونهء خيست زدند. دلداري ات دادند که: خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي. از آن فضاي تنگ و تاريک و سوت و کور از آن جاي نمور و بي مقدار با آن هواي هميشه ابري اش. رفتي من ماندم و ... من ماندم و ... ** مانده ام. |
|
+ نوشته شده در
84/01/30ساعت 15 توسط مهرنوش |
|
|
گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد...
مي روم گم شوم در انبوه خاطراتي كه بعد ِتو بايد... من معماي ساده اي بودم ، حجم تنهايي تو پيچيده
بعد از اين استکان زهرآلود ، چون عروسی به خواب خواهم رفت آرزوهاي كوچكم را حيف مي برم با خودم به گور اما مجلس ختم من كه مي آيي ، يك لباس سفيد بر تن كن |
|
+ نوشته شده در
84/01/30ساعت 15 توسط مهرنوش |
|
|
سکوت
من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر! چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت در روز هاي بعد يکي فکر ميکند: يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم |
|
+ نوشته شده در
84/01/30ساعت 15 توسط مهرنوش |
|
|
کنار آب بود ولی نوشیده نتوانست در بستر خواب بود ولی خوابیده نتوانست در فکر بیقرارش در ذهن پر اسرارش شیشه ها شکسته شد در اطراف نگاهش در نگاه پر ملالش پیوسته فکر رفتن بود ولی! دروازه ها بسته شدند به چشمان خسته اش در چهره شکسته اش در عمق نگاهش امید ها خفته بودند مگر بهار آید کنارش زنده کند روح و روانش کنار شرشر آب در شب تار در گفتگو نشیند با چهره مهتابش شنیدم ز غیب دوش صدایی که رسد او به امید مهالش |
|
+ نوشته شده در
84/01/29ساعت 1 توسط مهرنوش |
|
دُرّ ِ خودمدُردانهی خودم خانم ِ خود و آقای خودم قطرهی بارانی تنهام تنهاییم را با تمام ِ آب های خنک تمام نمی کنم چنان به آسمان چسبیده ام که اگر زمین نگه دارد زیر ِ پام پا نمی دهم تنها رای ِ مخالفم در دریای شما شرکت نمی کنم |
|
+ نوشته شده در
84/01/28ساعت 3 توسط مهرنوش |
|
|
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب جهان جهنم ما را ، که غرق بیزاری است |
|
+ نوشته شده در
84/01/28ساعت 3 توسط مهرنوش |
|
|
قهوه رو ریخ تو فنجون
شیرو ریخ تو قهوه قندو انداخ تو شیر قهوه با قاشق چایی خوری همش زد شیر قهوه رو خورد و فنجونو گذاشت بی اینکه به من چیزی بگه
سیگاری چاق کرد دودشو حلقه حلقه بیرون داد خاکسترشو تکوند تو زیر سیگاری بی اینکه به من نگاهی بکنه
پاشد کلاشو گذاش سرش بارونیشو تنش کرد چون که داشت میبارید و زیر بارون از خونه رفت بی یک کلمه حرف بی یک نگاه. سرمو گرفتم تو دستام اشکم سرازیر شد. |
|
+ نوشته شده در
84/01/26ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
کتری روی اجاق است
دیگر طاقت گرما ندارد آه بلندی می کشد. |
|
+ نوشته شده در
84/01/23ساعت 1 توسط مهرنوش |
|
حراج سوپر وُمَن: یکی بخر، دو تا ببرآگهی حراج سوپِر وُمَن Super Woman Sale-Ad |
|
+ نوشته شده در
84/01/22ساعت 3 توسط مهرنوش |
|
|
نه امپراتورم
و نه ستاره ای در مشت دارم اما خودم را با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام و به جای او راه می روم غذا می خورم می خوابم و ... چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی! |
|
+ نوشته شده در
84/01/18ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
آقاي دكتر، ما خوب مي شويم؟
چرا ماتت برده خيابان ها پر از آدم هايي است كه به ديد و بازديد مي روند رخت هاي عيد مان كجاست ما هم مي توانيم نونوار كنيم و راه بيفتيم مثل همه تو لب هايت را رژ مي مالي و من گره كراواتم را سفت مي كنم آن وقت تو مثل هنرپيشه ها آرنجت را پيش مي آوري تا من دست در بازويت كنم و به روي همه رهگذران لبخند بزنم اين مهم نيست كه آدم واقعا خوشبخت باشد خوشبخت آنهايي هستند كه اداي آدم هاي خوشبخت را در مي آورند ومن و تو مي توانيم در اين روزهاي پر ازدحام نوروزي اداي آدم هاي خوشبخت را درآوريم و به ريش بدبخت هايي كه خوشبختي يادشان رفته- بخنديم |
|
+ نوشته شده در
84/01/18ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
گرماي آفتاب را از من نگير
چشمانت را كه باز مي كني در دهليزهاي خنك خواب مي لغزم و پيش مي روم، اما پلك كه بر هم مي گذاري سرماي كريه زمستاني از خواب مي پراندم! هيچ وقت نگاه از من مگير كه از تاريكي سايه ها عجيب بيزارم! |
|
+ نوشته شده در
84/01/18ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
مرا از صليبم پايين بكشيد!
كتاب ها دروغ نوشته اند وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند مسيح هم اگر باشي وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد! |
|
+ نوشته شده در
84/01/18ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
بازي
فرض كن پول دو بستني نداريم يكي مي خريم و يك لب تو يك لب من آنقدر جلو مي رويم كه لب هايمان بستني را فراموش كنند |
|
+ نوشته شده در
84/01/18ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
لذت تاريخ
لنين در اول قرن بيستم گفت: "رفاه براي پرولتاريا" كارگران به همين اميد انقلابي بزرگ راه انداختند در آخر قرن كارگران به همان اميد مجسمه لنين را پايين كشيدند من درهمان حال كه ذرت بو داده مي خورم , چايي سر مي كشم وموزييك ملايم گوش مي كنم كتاب تاريخ را ورق مي زنم |
|
+ نوشته شده در
84/01/18ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
تو چه مهربان بودی قاتل عنکبوتی!
|
|
+ نوشته شده در
84/01/18ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
زورقبان مه
خانواده، پرجمعیت و سبکسر درون قایق تفریحی به دریا می روند آواز می خوانند و خنده می زنند به روزی تازه. دور می شوند از ما نزدیک تر شده به سبز عمیق. مه سرگردان به دنبال قایق خیمه می زند. نزدیک تر به مرگ است دریا از لحظه لحظه گم شدنش در حجم مات و محو. با خود به ساحل می آورد قایق چی جای خالی آنان را بی آوازها و خنده های تازه که با آنها گم شد خاطره آنان جایی را در ساحل پر نمی کند حتا به قدر یک عکس یادگاری. |
|
+ نوشته شده در
84/01/18ساعت 1 توسط مهرنوش |
|
|
صبر
|
|
+ نوشته شده در
84/01/17ساعت 14 توسط مهرنوش |
|
|
حواست باشد
|
|
+ نوشته شده در
84/01/17ساعت 14 توسط مهرنوش |
|
|
خط و نشان
|
|
+ نوشته شده در
84/01/17ساعت 14 توسط مهرنوش |
|
|
چراغ قرمز
|
|
+ نوشته شده در
84/01/17ساعت 14 توسط مهرنوش |
|
|
پيدايت مى كنم
|
|
+ نوشته شده در
84/01/17ساعت 14 توسط مهرنوش |
|
|
هرچند ساده بود خيال رسيدنت
سخت است از تمام وجودم بريدنت سخت است لحظهاي كه به پايان رسيدهاست در نبض نبض ثانيههايم تپيدنت حالا كه خواستي بروي لااقل بدان مرگ من است قصهي تلخ نديدنت تو سيب سرخ باغچه بودي كه سالها دستان من دراز نميشد به چيدنت يا طرح تازهاي كه قلم موي من نخواست بر بوم پاره پارهي عمرم كشيدنت گوشم پر است از همهي آنچه گفتهاي حالا رسيده است زمان شنيدنت... |
|
+ نوشته شده در
84/01/17ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
:: افسانههای سنگی
حق اینبار جور دیگهای بود: |
|
+ نوشته شده در
84/01/16ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
نشانه های مسمومیت با بوی نفت
دیگر از هیچ خبری نمی ترسید گوشش را هم نمی گرفت چشمش را هم نمی بست صبحانه اش را می خورد و بریدن سر یک انسان را تا آخر تماشا می کرد و متلاشی شدن هفده غیر نظامی عرب ودو سرباز غربی را نیز. فقط نمی دانست چرا هر وقت جهان اول مهربان برای همسایه های عقب مانده اش بذر دموکراسی می آورَد دست و پای بچه هایشان را هم در باغچه می کارد کنارش و بزرگترها که از شدت آزادی در جان خود نمی گنجند مدام پوست می ترکانند و تکه پاره می شوند کنار دست و پای فرزندانشان و سایر نشانه های مسمومیت با بوی نفت |
|
+ نوشته شده در
84/01/16ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
من نور می شوم
دستم را اگر نگرفته بودی چگونه می آموختم در غیبت خورشید هم می شود خندید ؟! صدایت که ببارد یک قطره ماه هم در کاسه ی آبم بیفتد کافی ست : من نور می شوم |
|
+ نوشته شده در
84/01/16ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
« حوادث »
يک مرد ديشب پشت دری حيران بود آمده بود گويا زبالهاش را دم در بگذارد زباله او را گذاشته بود و در را بسته بود. |
|
+ نوشته شده در
84/01/16ساعت 2 توسط مهرنوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خبر آمد, خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید,شاید بر من آن چهره گشاید شاید |
|
RSS
|