تبليغاتX
برات شعر میگم!
پاییز / فصل پولداری خداست / شاباش سکه های برگ زرد / در باد.

سرمه می کشم   
،دور چشمهای احمقم                         
تا درشت شوند                         
دهان باز کنند                         
!و درسته قورتت دهند
                              
+ نوشته شده در  84/01/30ساعت 15  توسط مهرنوش | 
 ....

تو هميشه دير می رسی
....و حالا هم که نشانيم را می خواهی
...?!بر سر ـ پلاک ـ يا ـ قطعه
.ـ ترديد دارم
                                           
+ نوشته شده در  84/01/30ساعت 15  توسط مهرنوش | 
حالا كه شكستي،

 بدون آنكه ارزشي برايت قائل شوند؛

چه فرقي مي‌كند كه قلب يك پسر بودي يا يك دختر

+ نوشته شده در  84/01/30ساعت 15  توسط مهرنوش | 
به خدا من نمي آيم بنشينم اينجا شعر بگويم که
ببين چند خط ياد تو با قلبم قلمم چه ميکند
خوب....تو بگو...
                   عاشق نباشم چه کنم.؟
+ نوشته شده در  84/01/30ساعت 15  توسط مهرنوش | 

آن روز

که ديوار شيشه اي قلبم را شکافتي

و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرفتي؛

همه نوازشت کردند.

بوسه بر گونهء خيست زدند.

دلداري ات دادند که:

خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي.

از آن فضاي تنگ و تاريک و سوت و کور

از آن جاي نمور و بي مقدار

با آن هواي هميشه ابري اش.

رفتي

من ماندم و ...

من ماندم و ...

**

مانده ام.

+ نوشته شده در  84/01/30ساعت 15  توسط مهرنوش | 
گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد...
مي روم گم شوم در انبوه خاطراتي كه بعد ِتو  بايد...

من معماي ساده اي بودم ، حجم تنهايي تو پيچيده
حل شدم در تو زود و ذهنت باز يك معماي تازه می زايد 


آه! من طعنه مي زنم انگار! هرچه باشد هنوز زن هستم!
دست من نيست شيطنتهايم ، اتفاق است، پيش می آيد!

بعد از اين استکان زهرآلود ، چون عروسی به خواب خواهم رفت
جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد

آرزوهاي كوچكم را حيف مي برم با خودم به گور اما
آرزو مي كنم تو خوش باشي، حسرتت بر غمم می افزايد

مجلس ختم من كه مي آيي ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو آقا! رنگ مشكي به تو نمي آيد

+ نوشته شده در  84/01/30ساعت 15  توسط مهرنوش | 
سکوت

يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر!  فکر!  فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

+ نوشته شده در  84/01/30ساعت 15  توسط مهرنوش | 

 

کنار آب بود ولی نوشیده نتوانست

در بستر خواب بود ولی خوابیده نتوانست 

در فکر بیقرارش

در ذهن پر اسرارش

شیشه ها شکسته شد

در اطراف نگاهش

در نگاه پر ملالش

 پیوسته فکر رفتن بود

ولی!

دروازه ها بسته شدند

به چشمان خسته اش

در چهره شکسته اش

در عمق نگاهش

امید ها خفته بودند 

مگر بهار آید کنارش

زنده کند روح و روانش

کنار شرشر آب در شب تار

در گفتگو نشیند با چهره مهتابش

شنیدم ز غیب دوش صدایی

که رسد او به امید مهالش

+ نوشته شده در  84/01/29ساعت 1  توسط مهرنوش | 

دُرّ ِ خودم

دُردانه‌ی خودم

خانم ِ خود و آقای خودم

قطره‌ی بارانی تنهام

تنهاییم را با تمام ِ آب های خنک تمام نمی کنم 

چنان به آسمان چسبیده ام

که اگر زمین نگه دارد زیر ِ پام

پا نمی دهم

تنها رای ِ مخالفم

در دریای شما شرکت نمی کنم

+ نوشته شده در  84/01/28ساعت 3  توسط مهرنوش | 
سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما
شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است
مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق ، جنون است ودیگرآزاری است
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است
بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب
جهان جهنم ما را ، که غرق بیزاری است
+ نوشته شده در  84/01/28ساعت 3  توسط مهرنوش | 
قهوه رو ریخ تو فنجون

شیرو ریخ تو قهوه

قندو انداخ تو شیر قهوه

با قاشق چایی خوری همش زد

شیر قهوه رو خورد و فنجونو گذاشت

بی اینکه به من چیزی بگه

 

سیگاری چاق کرد

دودشو حلقه حلقه بیرون داد

خاکسترشو تکوند تو زیر سیگاری

بی اینکه به من نگاهی بکنه

 

پاشد کلاشو گذاش سرش

بارونیشو تنش کرد چون که داشت میبارید

و زیر بارون از خونه رفت

بی یک کلمه حرف

بی یک نگاه.

سرمو گرفتم تو دستام

اشکم سرازیر شد.

+ نوشته شده در  84/01/26ساعت 2  توسط مهرنوش | 
کتری روی اجاق است

دیگر طاقت گرما ندارد

آه بلندی می کشد.

+ نوشته شده در  84/01/23ساعت 1  توسط مهرنوش | 

حراج سوپر وُمَن: یکی بخر، دو تا ببر

آگهی حراج سوپِر وُمَن Super Woman Sale-Ad

یک عدد سوپر وُمَن به فروش می رسد! (تولیدی کارخانه جاتِ "دفاع مذکر")

گاو نیست اما می تواند شیر دهد
هواپیما نیست اما می تواند پرواز کند
اجاق گاز نیست اما می تواند غذا بپزد
یخچال نیست اما می تواند تر و تازه نگه دارد
جارو برقی نیست اما می تواند آشغال ها را ببلعد
آسانسور نیست اما می تواند بالا و پایین برود
تخت تاشو نیست اما می تواند روزها خم و در خود جمع شود (جای زیادی هم نمی گیرد)
کمد نیست اما می تواند حجم تهی اش را پر و خالی کند
سیگار نیست اما می تواند کشیده و دود شود
توالت نیست اما می تواند همه ی زائدات خانوادگی تان را بپذیرد
کرو کور و لال نیست اما می تواند از قوای شنوائی و بینائی و گویائی اش صرف نظر کند (موقت یا دائم)
فاحشه نیست (اما در صورت نیاز می تواند در دوره ای فشرده تعلیم ببیند)


سوپر وُمَن است و می تواند ضربان قلبش را با قلب شما تنظیم کند!

لطفاً تنها کوکِ دستِ چپ سینه اش را
به هر سمتی که عشق تان کشید
بچرخانید
بچرخانید
بچرخانید
بچرخانید
بچرخانید
آنقدر تا چراغ چشمک زنی که به جای مغزش کاشته ایم
سبز شود.

+ نوشته شده در  84/01/22ساعت 3  توسط مهرنوش | 
نه امپراتورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام
و به جای او راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!
+ نوشته شده در  84/01/18ساعت 2  توسط مهرنوش | 
آقاي دكتر، ما خوب مي شويم؟

چرا ماتت برده
خيابان ها پر از آدم هايي است كه به ديد و بازديد مي روند
رخت هاي عيد مان كجاست
ما هم مي توانيم نونوار كنيم و راه بيفتيم
مثل همه
تو لب هايت را رژ مي مالي
و من گره كراواتم را سفت مي كنم
آن وقت تو مثل هنرپيشه ها آرنجت را پيش مي آوري
تا من دست در بازويت كنم و به روي همه رهگذران لبخند بزنم
اين مهم نيست كه آدم واقعا خوشبخت باشد
خوشبخت آنهايي هستند كه
اداي آدم هاي خوشبخت را در مي آورند
ومن و تو
مي توانيم در اين روزهاي پر ازدحام نوروزي
اداي آدم هاي خوشبخت را درآوريم
و به ريش بدبخت هايي كه خوشبختي يادشان رفته- بخنديم

+ نوشته شده در  84/01/18ساعت 2  توسط مهرنوش | 
گرماي آفتاب را از من نگير

چشمانت را كه باز مي كني
در دهليزهاي خنك خواب مي لغزم و پيش مي روم،
اما پلك كه بر هم مي گذاري
سرماي كريه زمستاني از خواب مي پراندم!
هيچ وقت نگاه از من مگير
كه از تاريكي سايه ها عجيب بيزارم!
+ نوشته شده در  84/01/18ساعت 2  توسط مهرنوش | 
مرا از صليبم پايين بكشيد!


كتاب ها دروغ نوشته اند
وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند
مسيح هم اگر باشي
وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!
+ نوشته شده در  84/01/18ساعت 2  توسط مهرنوش | 
بازي

فرض كن پول دو بستني نداريم
يكي مي خريم و
يك لب تو
يك لب من
آنقدر جلو مي رويم كه لب هايمان
بستني را فراموش كنند
+ نوشته شده در  84/01/18ساعت 2  توسط مهرنوش | 
لذت تاريخ

لنين در اول قرن بيستم گفت:
"رفاه براي پرولتاريا"
كارگران به همين اميد
انقلابي بزرگ راه انداختند
در آخر قرن
كارگران به همان اميد
مجسمه لنين را پايين كشيدند
من درهمان حال كه ذرت بو داده مي خورم ,
چايي سر مي كشم
وموزييك ملايم گوش مي كنم
كتاب تاريخ را ورق مي زنم
+ نوشته شده در  84/01/18ساعت 2  توسط مهرنوش | 
تو چه مهربان بودی قاتل عنکبوتی!


پدر بوئیدش
برادر بوئیدش
عمو بوئیدش
دائی بوئیدش
پسر همسایه و قصاب و قاضی دادگاه هم.

حالا، بوی تنش تمامی شهر را پر کرده ست:
خانه ها، دکانها، مسجدها، قبرستانها، و اداره های پلیس.

خانم ها و آقایان
دماغهایتان را لطفاً محکم تر ببندید
این جسد فاحشه ایست که دیشب گوشه ی همین خیابان سرد
بی صدا خفه شد.

+ نوشته شده در  84/01/18ساعت 2  توسط مهرنوش | 
زورقبان مه

خانواده، پرجمعیت و سبکسر
درون قایق تفریحی
به دریا می روند
آواز می خوانند و خنده می زنند به روزی تازه.
دور می شوند از ما نزدیک تر شده به سبز عمیق.
مه سرگردان به دنبال قایق خیمه می زند.

نزدیک تر به مرگ است دریا
از لحظه لحظه گم شدنش در حجم مات و محو.

با خود به ساحل می آورد قایق چی
جای خالی آنان را
بی آوازها و خنده های تازه که با آنها گم شد
خاطره آنان
جایی را در ساحل پر نمی کند
حتا به قدر یک عکس یادگاری.

+ نوشته شده در  84/01/18ساعت 1  توسط مهرنوش | 
صبر


صبر کردم
به دنيا بيايي
آمدي

راه رفتن و
نوشتن ياد بگيري
گرفتي

نام خودت را نوشتي
نام پدر و مادرت را
نام پرندگان و
گل ها را نوشتي
نام خيابان ها وشهرها را
نام ستاره ها را نوشتي

صبر کردم
مي کنم
نامم را ننوشتي
نمي نويسي...

+ نوشته شده در  84/01/17ساعت 14  توسط مهرنوش | 
حواست باشد


اين کيف و
کتاب ها را نبين
توي دستم

آرام نشستنم را
توي اين کافه
نبين

انگشت هاي جوهريم را نبين
و چند شعر چاپ شده ام را

خيلي هم کوچک نيستم
پاش بيافتد
بطري هم مي شکنم
شيشه مغازه و ماشين را هم
همين طور
تازه
مي توانم
با يک دو ريالي
زنگ بزنم به خانه شما

اين ضامن دار را هم گذاشته ام به وقتش
نامردي نامردي مي آورد
در ضمن
يک کار ديگر هم بلدم
حواست باشد
مي توانم گريه کنم.

+ نوشته شده در  84/01/17ساعت 14  توسط مهرنوش | 
خط و نشان


اينقدرشمع نكش
اينقدراز ديوان خواجه مثال نياور
اينقدرلاف سوختن پروانه را نزن
برو پاى برهنه در آفتاب بايست
تا مثل من تاول بزنى
چقدر گفتم از درون آتش گرفته ام
باور نكردى
برو, برو جهنم را از نزديك ببين
اما بدبخت گرما اينجاست
زير خاكستر قلب من.

+ نوشته شده در  84/01/17ساعت 14  توسط مهرنوش | 
چراغ قرمز


تمام شد. تمام!
از اين به بعد چراغ قرمز مانع من نيست
تكرار مى كنم دنيا
صد بار ديگر جلو بزنى,
عقب نمى افتم!
گذشت آن زمان كه از ارتفاع و فاصله مى ترسيدم
جايى رسيده ام كه ديوار چين كوتاه است برايم
روزى هزار بار به اوج مى رسم
روزى هزار بار سقوط مى كنم
قاليچه؟
چه حرف ها مى زنيد
من اگر سليمان بودم
نى مى خريدم و به غار مى گريختم
نخير آقا!
ما بچهء محلهء پايين همين شهريم
قراضهء زير پايمان كرايه ايست
از مال دنيا كل سرمايه مان,
همين دو دست است كه چسبيده به فرمان
دلى كه هر دفعه رسيده به بن بست
سرى كه به سنگ خورده بسيار

+ نوشته شده در  84/01/17ساعت 14  توسط مهرنوش | 
پيدايت مى كنم


برو برو برو
برو تمام اقيانوس ها را دور بزن
برو تمام قاره ها را بگرد
اما برگرد
اگر نمى خواهى با توفان شن،
پس روى يك لايهء شناور يخ
زمين گرد است برو
اما برگرد
وگرنه پيدايت مى كنم
چه زير پوست وايكينگ ها قايم شوى
چه در قبايل آفريقا آدم بخورى
برو نمى خواهد براى اينجا دلتنگى بكنى
از بندرى در اسپانيا كارت پستال بفرست
شب ها براى دلت كمى لوركا بخوان
مثل ديوانه ها
زير پنجرهء زنهاى محله گيتار بزن
برو برو برو
سنگين قدم بردار
بالا بگير سرت را
اميدوارم آفتاب همسايه گرم تر باشد.

+ نوشته شده در  84/01/17ساعت 14  توسط مهرنوش | 
هرچند ساده بود خيال رسيدنت
سخت است از تمام وجودم بريدنت
سخت است لحظه‌اي كه به پايان رسيده‌است
در نبض نبض ثانيه‌هايم تپيدنت
حالا كه خواستي بروي لااقل بدان
مرگ من است قصه‌ي تلخ نديدنت
تو سيب سرخ باغچه بودي كه سالها
دستان من دراز نمي‌شد به چيدنت
يا طرح تازه‌اي كه قلم موي من نخواست
بر بوم پاره پاره‌ي عمرم كشيدنت
گوشم پر است از همه‌ي آنچه گفته‌اي
حالا رسيده است زمان شنيدنت
...
+ نوشته شده در  84/01/17ساعت 2  توسط مهرنوش | 
:: افسانه‌های سنگی

حق

این‌بار جور دیگه‌ای بود:
اون نگاه بود!
اون چشما بودن!
لب‌خند رو لب‌اش می‌رقصید هنوز!
حتا گیسوی از شب‌سیاه‌ترش‌ام پیدا بود!
اما...
دل من دیگه دل نبود!
دیگه نلرزید دل‌ام!
دیگه تو دل‌ام کسی سنگ به دیوار نکوبید!
- دل‌ام چه فراموش‌کار شده این‌روزا:-
یادش رفته نازای لیلی رو!
باد از یادش برده نیاز مجنون رو:
دل‌ام شک کرده به افسانه‌ها!
- یاد سنگ می‌افتم!-
وای! چه سنگین شده دل‌ام!

+ نوشته شده در  84/01/16ساعت 2  توسط مهرنوش | 
نشانه های مسمومیت با بوی نفت




دیگر از هیچ خبری نمی ترسید
گوشش را هم نمی گرفت
چشمش را هم نمی بست
صبحانه اش را می خورد و
بریدن سر یک انسان را
تا آخر تماشا می کرد
و متلاشی شدن هفده غیر نظامی عرب
ودو سرباز غربی را نیز.
فقط نمی دانست
چرا هر وقت جهان اول مهربان
برای همسایه های عقب مانده اش
بذر دموکراسی می آورَد
دست و پای بچه هایشان را هم در باغچه می کارد کنارش
و بزرگترها
که از شدت آزادی
در جان خود نمی گنجند
مدام پوست می ترکانند و
تکه پاره می شوند
کنار دست و پای فرزندانشان
و سایر نشانه های مسمومیت با بوی نفت
+ نوشته شده در  84/01/16ساعت 2  توسط مهرنوش | 
من نور می شوم


دستم را اگر نگرفته بودی
چگونه می آموختم
در غیبت خورشید هم
می شود خندید ؟!

صدایت که ببارد
یک قطره ماه هم
در کاسه ی آبم بیفتد
کافی ست :
من نور می شوم
+ نوشته شده در  84/01/16ساعت 2  توسط مهرنوش | 
« حوادث »

يک مرد ديشب
پشت دری حيران بود

آمده بود گويا
زباله‌اش را دم در بگذارد

زباله او را
گذاشته بود و
در را بسته بود.
+ نوشته شده در  84/01/16ساعت 2  توسط مهرنوش |